تبليغاتX
قند و نمک
قند و نمک

ای سوفیست بزرگ کشور وهم!

آیا بدون من توانستی به مقطع الشفق گل میمون قهقهه بزنی و خفاشان یاس و سردی باغ درد را به نظاره بنشینی؟

آیا توانستی با کلاغان قبرستان غزل سرود مرگ را بخوانی؟

آیا توانستی با دستانت که خار مغیلان دارد، دل دیگری را دشت شقایق کنی؟

آیا توانستی گل بوسه­های تردید را در پس چهره مجنون در بند و گرفتار به دستان مریمی­های بی­صدا بزنی؟

اینجا در این دالان وحشی که به مرداب فنا نزدیک است، تنها صدایی که می­آید، صدای زوزه باد در لابه لای دیواره تیغدار دالان است.

اول فکر می­کردم که این دالان، ساقه­های پیچ در پیچ گل سرخ است و در آخر راه یاقوتی را خواهم یافت اما ...منتهی به جهمن دره معرفت شدم.

به من گفتی در کنار جوی آب زندگانی جز لطافت نیست و خواستی آبی از آن به صورتم بزنم و سیرتم را شاداب کنم و من متحیر و مبهوت از صداقت مجسمه آزادی دولت شهر نیستی دستانم را در جوی آب زدم و تمام وجودم سوخت چون جوی آب نبود، کینه­های مذاب شده دل سنگت بود که با جان و دل پذیرفته بودم. چه کسی می­خواهد تاوان آن تاول­های پر از خونابه و چرک کرده ناشی از آن سوزش را بدهد؟ نمی­دانم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:46  توسط حنانه شفیعی | 

بی تو چگونه می­توان به مطلع الفجر یاس لبخند زد و شاپرکان امید و آرامش را به میهمانی اطلسی­های باغ احساس فرا خواند. چگونه می­توان رقص مجنون بید را در قهقهه لیلی باد به تماشا نشست و نماز غروب ستاره­ها را در ترجیع­بند آواز قناری­های شیدا قافیه نمود.

بیا با هم غزل سرودی سبز را به تهنیت قلندران آفتاب بریم و دیوان دیوان سرود محبت را نثار شکوفه های باغمان کنیم و در خلسه­ای رازناک و سماعی جاودان همه شعر بلند عشق را یکباره  بخوانیم. شاید تا غروب ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:36  توسط حنانه شفیعی | 

انقدر مهربونی که می­تونی جای همه مادران روی زمین رو بگیری.

انقدر فداکار و باگذشتی که می­تونی جای همه پدران زحمتکش رو بگیری.

انقدر دلسوزی که می­تونی جای همه معلم­های خوب بگیری

انقدر دلربا و فریبایی که می­تونی روی همه شاهدان زمینی رو کم کنی.

انقدر محکم و استواری که می­تونی جای تمام حنانه­ها رو روی زمین بگیری.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:30  توسط حنانه شفیعی | 

وقتی که نگاهم روی نگاهت می­لغزد و بر لبه دو حلقه چاه چشمانت می­ایستم و ناگهان با برق نگاهت به چاه ظلمانی درونت می­افتم، نمی­دانم به کدامین جهنم دره پرتاب شده­ام که راه گریزی از آن ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:26  توسط حنانه شفیعی | 

من آماده هستم تا با ساقدوشان سبزی که هلهله مرگ می­کشند، برگردم.

مرا دریابید و با خود ببرید.                  

ای سپیدپوشان سیه دل

ای خنجر به دستان مدعی فضل و عشق

ای هوسبازان باغ حبابی که خود را از اهالی باغ بلوری معرفی کرده­اید

ای دشمنان و مدعیان پیامبری علم و کرم

ای روباه صفتان پنهان شده در پوست گوسفند

ای گیاهان گزنده­ای که خود را لا به لای شب­بوها پنهان کرده­اید

ای فریادکنندگانی که ادعای بی­صدایی دارید

ای باهمه چیزان بی­همه چیز

ای هابیلیان قابیلی صفت

ای کبکان وحشی بیابانی که مدعی هدهد بودن هستید

ای بازیگران نقش اول موت که مدعی حی هستید

ای داوطلبان بیشه زجر بشری

ای...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:23  توسط حنانه شفیعی | 

خون دستهایی که به خاطر کشیده شدن به سیم­های خاردار دشت ناباوری روی کاکتوس­ چکیده بود. صدای زوزه وحشی ناله باد که منتظر فرصتی برای برپایی طوفان شن بود، دلهره و اضطراب را در دفتر حساب و کتاب آسمان به توان می­رساند..................................

سردی و خشکی هوا، لبان خشکیده و از ترس ترک خورده را در انتظار باران گمنام کویری به دعا می­نشاند. دلتنگی از یاد آخرین باران کویری، شدت بغض اقیانوسی از کمبود نعمت خدایی را تداعی می­کرد، اندیشه دریا شدن با منجنیق حسادت در دامان فکر کویر افتاد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:16  توسط حنانه شفیعی | 

صدای آواز بلند قو را لابه لای نخل­های مرداب سر به فلک کشیده در حال نیایش می­شنوم. به دنبال صدا به هر طرف چشم می­دوزم از سوی دیگر می­آید. ای قوی زیبای خوشبختی! ای پاک تر از سفیدی! ای لطیف­تر از مهربانی! خودت را به چه دلیل عیان نمی­کنی؟ چرا می­ترسی؟ همه منتظر تو هستند. اکنون برای سر دادن آواز مرگ زود است. هنوز وقتش نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:8  توسط حنانه شفیعی | 

ما سرا پای حضوریم در این دشت خیال.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:2  توسط حنانه شفیعی | 

وقتی از عظمت چون تویی به ستوه می­آم و خودم در دشت توهم گم می­کنم.

وقتی از رحمت و بخشش تو سر به سجده شکر می­برم و خودم رو در باغچه بنفشه­های در حال تعظیم می­بینم

وقتی از غضب تو چون بچه خرگوشی در دشت گناهانم در آغوش بادهای هوای نفس از ترس ببرهای سیاه به این طرف و اون طرف می­جهم

وقتی که از عالم بودن تو مست و مدهوش و متحیر در بین نیزارهای عالم معنا گم می­شم و به آسمون آبی روان چشم می­دوزم

وقتی که از دردهای درونی­ام ژاله­های مرواریدین بر تپه­های سرخ گونه­هایم می­دود

فقط و فقط می­خواهم تو را بیابم ولی افسوس که هنوز ندانستم، نفهمیدم، نتوانستم بفهمم که تو که هستی، کجایی، چیستی؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:0  توسط حنانه شفیعی | 

آفتابگردون­

تا کی می­خواد دروغ بگه این مترسک مظلومی که به اجبار وسط مزرعه گل آفتابگردون­ها ایستاده و خودشو می­زنه به اون راه که اونم یه گل آفتابگردونه و منتظر طلوع خورشید!

باید آفتابگردون بود تا مفهوم انتظار رو متوجه شد. فقط اون می­تونه بفهمه دوری از خورشید مصادف است با پژمردگی، خستگی، پریشانی. فقط آفتابگردون می­تونه برای دیدن خورشید سرشو به هر طرف بچرخونه یا بلند کنه؛ نه اون مترسکی که حتی قادر نیست دستی برای خورشید تکون بده. چطور میشه که موجودی که اول خودش آفتابگردون بوده الان بعد از گذشت مدت­ها به خاطر دوری از خورشید به چوب خشکی تبدیل بشه که ازش مترسکی بسازند و وسط مزرعه آفتابگردون­ها باشه ولی حتی نتونه تکون بخوره. ای صد افسوس و دریغ که زمان می­گذره و ما هم متحول می­شیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 15:50  توسط حنانه شفیعی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM